علی جانم سلام عزیزم.. امشب داشتم فکر میکردم چقدر دلم میخواد تو چیزی از اونچه ب من میگذره متوجه نشی تا با روح و روان سالم رشد کنی زندگی کنی ولی باز ب این فکر میکنم اگه درک نکنی چی ب من گذشته و میگذره چطور ممکنه تو هم قربانی خودشیفتگی پدرت نشی و یا اگه ان شإلله خدا برامون خواست ک پوریا از زندگیمون بره وقتی بزرگتر شدی یا موقعیتهای مهم زندگیت احساس کمبود پدر کردی چطور درک کنی ک من دوستت هستم ن دشمنت ک پدرت کنارت نیست...؟؟؟

فعلا میتونم برات بنویسم شاید ی روزی لازم شد بخونی تا بهتر منو درک کنی عزیزم..

دیشب ی عکس نوشته خودندم جالب بود..

نوشته بود

کاج روزی اشنا با زردی پاییز بود

روزگار از او درختی بی‌تفاوت ساخته...

هادی معراجی

جالبه ن؟؟ درست میگه... خیلی ادمها هستن ک زندگی پر از احساس و رنگ و شادی و نشاط داشتن و حالا سرد و بی روح شدن و زندگیشون خاکستریه...

شبیه امروز من علی جانم... تو رو ظهر رسوندم مدرسه و بیشتر از هر روز دیگه دلم میگفت خونه نمون نمیخوام بمونم خونه انگار دلم حس کرده بود بابات امروز زودتر میاد خونه.. با اینکه حس خستگی اذیتم میکرد بازم لباس برداشته بودم ک بعد رسوندنت ب مدرسه برم خیابون و برنگردم خونه اما متاسفانه پوریا زنگ زد ک رسیده خونه و گرسنه س و زودتر برم خونه.. انگار نمیتونه غذایی ک آمادی روی گاز هست رو گرم کنه و بخوره.. منم جون دعوت کردن نداشتم بیخیال بیرون رفتن شدم و برگشتم خونه... غذارو گرم کردم سفره پهن کردم غذارو اوردم.. با اینکه صبحانه هم نخورده بودم و گشنه م بود اشتهایی نداشتم ولی بازم نشستم ی مقدار کم غذا کشیدم چون دیگه خوب میدونم اینطور وقتا سریعا مریض میشم.. علی هیچ مزه غذارو نمیفهمیدم.. هیچ لذتی نداشت با اینکه چقدر گشنه بودم.. امروز فهمیدم حتی چایی خوردنم دیگه برام لذت بخش نیست.. بعد ناهار یکمی نگران بودم مثل هفته های قبل ک از نبودن تو استفاده میکرد بیاد سمتم ولی دراز کشید و رفت سراغ گوشی و اینستا و... منم دراز کشیدم روی مبل.. منتظر شدم تا زمان بگذره و بیام دنبالت...

قبلا تو حال بدیها میرفتیم با تو فروشگاه و یکم خوراکی و فیلمی چیزی یا چایی و خلاصه ی جوری بهتر میشدم الان ولی هیچکدومش برام هیچ لذتی نداره و برای کسی مثل من ک چقدر چای خور بودم حالا اینکه میل ب چایی ندارمم برام عجیبه... یا ناراحت کننده.. یا بی اهمیت.. بی اهمیت..

بی تفاوتی اون کاج رو انگار درک میکنم...

اونشب بخاطر دوتا لیوان چایی بهم گفت چقد بیشعوری.. چایی خورد گذاشت کنار خوابید بعد من وقتی با تو درس کار میکردم اوردم دوتا لیوان چایی خوردم بعد ک‌ بیدار شد گفت چقد بیشعوری چایی رو خوردی...

یادمه اوایل زندگیمون هم ی بار بهم گفته بود.. داشتم چایی میخوردم گفت پوریا بده چاییش خوبه؟؟ و من تا مدتها چایی نخوردم... اینبار سعی کردم بهش بیتفاوت باشم بخاطر سنگ کلیه باید مایعات بخورم اما دیگه بیتفاوت شدم...

حس میکنم هیچ رمقی تو بدنم نیست... خستگی خسته م کرده... گشنمه اما میلی ب غذا ندارم.. تو مشغول خوردن شامی باباتم خورد رفت کنار...

دلم میخواد برم حرم بدون نگرانی برای برگشتن ب خونه...

گاهی میرم توی فروشگاه میچرخم و میچرخم میگم شاید ی چیزی پیدا کنم ک خوشم بیاد ک‌ی ذره توش لذت پیدا بشه اما هیچی نیست و میام بیرون ...

برم ک باید با تو ب درس و مشقت برسیم ک فردا بتونی یکم بازی کنی تلویزیون ببینی..



دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴ | 19:41 | سحر |