جات خیلی خالیه علی.. دمپاییات گوشه رختکن حمام بدجور بهم نگاه میکرد... اونام دنبال صاحبشون میگشتن و از من سراغ تو رو میگرفتن... چطور دلت راضی شد بری از پیشم.. چطور قانع شدی ک‌ همراه بابات بری و منو پشت سر بذاری... من بارها باهات حرف زدم عزیزم..
همونطور ک حدس میزدم پوریا برای اون یکباری ک اومد جلوی در و من علی رو ندادم داره پیگیری میکنه تا هرچقدر ک میتونه بیشتر برام زحمت و دردسر درست کنه.. یادمه وقتی اومد دم در چطور ب شکل چندشی با دهن باز و خنده ادامس میجویید و میخندید و خوشحال شد ازینکه علی رو ندادم با ذوق احمقانه‌ش ب اونی ک پشت خط بود و جناب سرهنگ خطابش میکرد گفت به استنکاف کرد منم الان سریع میرم..
امروز از صبح حالم بد بود.. سحری ب زور چندتا لقمه خوردم.. بعد نماز حوابم نمیبرد تقریبا تا روشن شدن هوا بیدار بودم تا بالاخره خوابم برد.. گلوم التهاب داره بدنم درد میکنه.. تصمیم گرفتم کل روز تو رختخواب بمونم.. حوصله نداشتم.. از گریه دیشب چشمام درد میکرد.. ظهر ک مامانم رفت نمازجمعه باز گریه کردم یکم با صدا گریه کردم.. وقتی مامانم برگشت بازم تکون نخوردم.. یکم تو گوشی چرخیدم و خیلی چیزها باز اشگمو درمیاورد.. مامانم بازم رفت بیرون برای تشییع جنازه همسایه کوچه پشتی.. و من همچنان توی رختخواب موندم.. هیچ حس و رمقی نداشتم.. غروبم برای اذان پا نشدم.. نمیخواستم با نگرانیهای مامان روبرو بشم و برای همین مجبور شدم از جام پاشم.. نماز خوندم و رفتم سر سفره.. هیچ دلم نمیخواست حرف بزنم ولی مامانم برعکس انگار دلش ی همصحبت میخواست... ازونجایی ک اونم شبیه باقی مامانهای ایرانی اگه میدید غذا میخورم و باهاش حرف میزنم خیالش راحت میشد ک حالم خوبه سعی کردم غذا بخورم.. و ب زور چند کلمه‌ای حرف زدم ینی جواب صحیت کردنشو بدم حتی تلگرافی... امشب باید بره خنه باباش و نمیخوام بخاطر من از رفتن منصرف بشه.. دلم میخواد تنها باشم و منتظرم بره.. باید عادی‌تر رفتار کنم تا با خیال راحت بره.. فکر و ذهنم مشغول علیه.. مشغول پاره تنم... امروز ازش ناراحت شدم گفتم علی چرا بیمعرفت شدی و توهم منو ول کردی و رفتی؟؟
داشتم فکر میکردم تو تمام عمرم کی منو دوست داشت؟؟ پدرم اولین نفری بود ک منو نخواست.. چون دختر بودم و انگار پدرم از دوره پیغمبر اومده بود... برادرام هم ن ک نخوان ولی برادری نکردن.. حتی وقتی میدونستن خونه پوریا اسیرم بخاطر وجود بچه‌م.. میدونستن تو عذابم.. خواهرمم ک خودش ی طرف خیانت پوریا بود.. مادرم هم کاری برام نکرد.. نشست گریه کرد دعا کرد ولی اقدامی انجام نداد.. همسرمم ک از همون اولشم بخاطر خودم تنها باهام ازدواج نکرد.. میخواست استخدام سپاه بشه و با حرفهای استاد مشترکمون تحریک شده بود بامن ازدواج کنه.. بعدشم ک استخدامش نکردن و شاید پشیمون شد و همون موقعها ب خواهرم نزدیک شد و خیانت کردن.. مونده بود پسرم ک کنارم بود با همه زحمتی ک برام داشت ولی اونم رفت... مادرم بهم اهمیت میده ولی مامانم به غریبه‌ها هم همینطور اهمیت میده و وقتی باید اقدامی انجام بده شهامتشو فکرشو نداره و کنار می‌ایسته... دنیاش با دنیای من فرق داره.. محمد داداش کوچیکم میدونم دلش میخواد کمکم کنه یا برام نارذحت میشه اما زندگیش براش مهمتره و نباید روش حساب کنم یا مثلا وقت زیادی ازش نگیرم...
اطراف پوریا ادمهای زیادی هستن ک‌ اونهارو با دروغ و نمایش نقش قربانی گول زده و اونها بهش کمک میکنن و من اینجا تنهام.... امیدم ب خداست.. پوریا همه ادمهارو هم جمع کنه در برابر خدا هیچی نیستن ولی تحمل این حجم از تنهایی هم سخته.. منم ی ادم کوچیکم نیاز به همراه و همدم دارم... نیاز ب بچه‌م دارم.. دلم براش تنگ شده..
این ک همیشه تنها باشم خیلی سخته... خسته‌م میکنه...

وسط سینه‌م درد میکنه..میسوزه.. علی.. پسرم.. دارم میمیرم بی تو... آخخخ قلبم...

یادمه سال ۴۰۱ ک میخواستم از پوریا جدا بشم همه چیزمو رها کرده بودم و از خونه فرار کرده بودم از ترس مرگ.. از حس واقعی مردن.. وقتی دیدم حاضره منو بکشه.. وقتی با لباس خونه بدون حتی ی روسری از حیاط بیرونم انداخت.. وقتی همون چادری ک نذاشت بردارم تا کسی بیحجابمو نبینه رو گذاشت روی دهن و بینی و سعی کرد خفه‌م کنه وقتی باز رفت پیش مامانش تا باز نقشه بکشن از خونه فرار کردم.. اونموقع علی سه ساله بود و حرف نمیزد.. برای اینکه بتونم ازش جدا بشم مجبور شدم از همه حقم بگذرم.. مهریه‌م رو هم سال قبل با زور و کتک و کلک و تهدید ازم امضا گرفته بود و دیگه مهریه ای هم نداشتم تا در قبالش علی رو طلب کنم.. اونموقع خونه مامان تنها بودم چون مامانم حج بود.. ی شب تا صبح گریه کردم... از دوریه علی.. از نبودن علی کنارم تا صبح زجر کشیدم و گریه کردم.. اونموقع فهمیدم هیشکی ب مادر بودن من اهمیت نمیده.. وقتی من بچه‌مو رها کنم بقیه حاضرن کمکم کنن... پوریام ب هوای ارثیه پدرش با همسر جدیدش خوش بود ک نمیدونم چ اتفاقی بینشون افتاد و از هم پاشیدن.. از اون زن جدا شد از مادر و خواهراش جدا شد و ازم خواست بخاطر علی برگردم.. منی ک میمردم برای بچه‌م با اینکه برگشتن خودخواسته ب جهنم پوریا برام ترسناک بود اما اینکارو انجام دادم.. علی برام مهمتر از خودم بود... خیلی سخت بود ولی انجامش دادم.. بقیه ازم ناامید شدن رهام کردن.. داییم رک و راحت گفت اگه رفتی دیگه رو ما حساب نکن و این در حالی بود ک خودشون اومده بودن برای کمک ب طلاقم و من ازشون کمکی نخواسته بودم... اون زمان حتی مادرمم موافق رها کردن علی بود میگفت بذار پیش باباش... مثل حالا ک قاضی و وکیل و منشی دادگاه و هرکی ک بهم میرسه میگه بچه رو بده ب باباش مسئولیتش سخته.. اره سخته و من حتی نمیدونم چقدر ممکنه سخت باشه... ولی چطور از پاره تنم بگذرم؟؟؟

ی خاطره عجیب هم دارم از گریه‌هام توی اون دوره برای جداییم.. بعد ازینکه تصمیم گرفتم برگردم علی رو بهم داد و چون برام سخت بود سریع ببخشمش خونه مامان موندم شبا ک ریه‌م میگرفت سعی میکردم علی نبینه براش فیلم میذاشتم یا سرگرمش میکردم یا صبر میکردم بخوابه.. علی اون زمان کرف نمیزد مامان و بابا هم نمیگفت.. ب زبون خودش حرف میزد و ماهم هیچ نمیفهمیدیم چی میگه.. ی شب مشغول فیلم دیدن بودیم و هلی ب من تکیه داده بود و من بیصدا اشک میریختم.. علی پاشد دورم چرخید و بهم نگاه کرد بعد بهم گفت گریه نکن... ک رو خوب نگفت ولی مستقمی بهم گفت گریه نکن.. و من مردم اونجا... مردم از شدت حس بدبختی.. ازینکه بچه‌ی لال من بهم گفت گریه نکن..

علی حالا کجایی بهم بگی گریه نکنم.. ببین چقدر گریه میکنم.. هر روز با چشمای پف کرده میرم بیرون دنبال بدست اوردنت باز شب برمیگردم و از دوریت اشک میریزم.. گاهی تو خیابونا بغض میکنم گاهی اشک میریزم.. دلم برات ی ذره شده.. یادته تا صورتم توهم میرفت یا ب ی جا خیره میشدم میومدی میگفتی مامانم داری فکر میکنی؟ میگفتم اره بعد میپرسیدی ب من فکر میکنی..؟ میگفتم اره عزیزم دارم ب تو فکر میکنم چون خ دوستت دارم.. حالا بیا منه داغونو ببین ک چطور هر لحظه ب تو فکر میکنم... بیا با دستای کوچیکت منو بغل کن بوی تورو میخواممم پسرم..

بیا باهم بریم خونه بگیریم یادته میگفتی خونه بکیریم باهم خونواده بشیم؟؟؟ حالا من دارم دنبال خونه میگردم ولی تو نیستی.. من با کی خونواده بشم علی؟؟؟ نمیدونی چقدر حسودیم میشه ب اون زنی ک ب اسم پرستار تورو کنار خودش داره و هر روز و هر شب تورو میبینه.. صداتو میشنوه باهات حرف میزنه.. شایدم تو پیشش میخوابی ک امیدوارم اینطوری نباشه.. نمیتونم تحمل کنم پیش کسی غیر از من بخوابی... تو پسر منی... جگرگوشه منی.. نفس منی..

شاید نظر و صلاح خداوند بودنه تو پیش پدرت باشه و اینطور بخوان.. اما این برای من خیلی خیلی خیلی سخته... چطور صبر کنم بی تو؟؟؟

امشب اینو‌ خوندم چقدر واقعی نوشته..

دلتنگی انفاق عجیبی ست.. گوی خواهی مُرد ولی نمیمیری..

درست میگه.. هرشب حس میکنم بی تو‌میمیرم.. اشکم متکارو خیس میکنم ولی صبح بیدار میشم و دوباره برای برگشتنت تلاش میکنم برای گرفتن کقم از پوریا برای شکست دادنش تلاش میکنم...

خیلی دوستت دارم عزیزم.. منو فراموش نکن.. بیا پیشم علی.. شبا جای خالیتو بغل میکنم.. چشمامو میبندم و ب تو نگاه میکنم... وقتایی ک صبح بیدار میشدم میدیدم تو بغلم خوابیدی... ب تلاش همیشگیت برای هرچه نزدیکتر بودنت ب من.. خدا برداره از سر راهمون اونهایی ک باعث جداییمون شدن پسرم.. خیلی دوست دارم.. همیشه ب یادتم.. هرشب عکساتو نگاه میکنم.. چشمهای قشنگتو نگاه میکنم... بیا علی... بیا مامان جان.. بیا پیش من... بیا و بمون.. هیچوقت نرو...

چند بار ب پوریا پیام دادم ک میخوام علی رو ببینم و قاضی برای دیدن علی حکم ب توافق داده اما جواب نمیده...فردا میرم دوباره دادگاه و دادسرا و ... فردا بازم تلاش میکنم تا بهت برسم جانِ من...



شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 0:15 | سحر |