علی مامان کجایی؟؟ دلم برات تنگ شده.. ب نبودنت عادت نمیکنم.. جای خالیت تو بغلم عذابم میده.. بیا بغلم مامانی... بیا پیشم باهم بخوابیم.. چطوری بدون من میخوابی؟؟.. تو عشق قشنگ منی.. پسر منی.. عزیز منی.. نفس منی... میخوامت علی... امروز ک مدرسه نداشتی چیکار کردی؟؟ کجا رفتی؟ روزت چطور گذشت؟؟

خدایا این عذاب رو ازم بگیر جگرگوشه‌مو بهم برگردون..خواهش میکنم ب من برش گردون..

علی جونم عزیزم امروز روز اول مهمونیه خدا بود و من تو رو از میزبان درخواست کردم.. حل شدن مشکلاتمونو ازش خواهش کردم.. صبر کردن خیلی سخته.. روزهارو با تلاش برای بدست اوردنت میگذرونم اما شبا... خوابیدن بدون تو... ندیدنت نبودنت..

روزها وقتی میرسم خونه در حیاط رو ک باز میکنم با خیالت حرف میزنم.. تصور میکنم هستی میای سریع بیرون تو حیاط و میگی مامان اومدی. میپرسی مامان تو کجا بودی؟.. ب خیالت حرف میزنم میگم اره مامان اومدم.. بیا ببوسمت.. وقتایی ک بودی از جلو چشمم میگذره.. خسته تر از خسته وارد خونه میشم.. شاید دارم دیوونه میشم.. گاهی جلوی آینده مثل تو ادا درمیارم.. ب یاد تو.. انگار بازم کنارمی و تصویرمون توی اینه‌س و داریم ادا درمیاریم.. اما بعدش یادم میاد تو نیستی... همش خیاله.. یادم میاد جگرگوشه‌مو بردن.. ازم جداش کردن... عزیزمو بردن...

دارم مریض میشم حالم خوب نیست.. چشمام درد میکنه از گریه و اشک.. سینه‌م درد میکنه... بچه‌مو میخوام..



جمعه یکم اسفند ۱۴۰۴ | 0:2 | سحر |