علی کجایی مامان.. خیلی وقته مامان صدام نکردی.. صداتو نشنیدم.. خیلی وقته بغلت نکردم نبوسیدمت.. یادته نر روز بیشتر از ده بار بغلت میکردم میبوسیدمت.. تو میومدی منو میبوسیدی.. میگفتی مامان دوست دارم.. میگفتی مامان من باتو مهربونم.. میگفتی من با تو خوش اخلاقم.. با چشمای قشنگت نگام میکردی لبخند میزدی.. حالا کجایی مامان..چرا دیگه پیشم نمیای؟؟ خبری از من نمیگیری؟؟ دلت برام تنگ نمیشه؟؟ نمیپرسی مامانم کجاست؟؟ صدات هنوز تو گوشمه ک وقتی میرفتم جایی مثلا توی اتاقی یا حتی دسشویی میرفتم دو دقیقه منو نمیدیدی از بقیه میپرسیدی مامانم کجاست؟؟ مامانم کجا رفته؟؟ میگشتی دنبالم... حالا چرا دنبالم نمیگردی؟؟ چرا نمیای پیشم؟؟.. خیلی دلم برات تنگ شده علی... خیلیی خیلیی دلم تنگ شده پسرم.. من دیگه کسیو ندارم بهش بگم پسرم.. مگه تو پسر من نیستی؟؟؟
این روزا فقط خاطره‌های تو رو از زبون غریبه ها میشنوم.. همسایه میگفت تو رو دیده.. میگفت رفتی در خونه‌شون در زدی گفتی دلت براش تنگ شده و همسایه هم تو رو بوسیده و بابات اومده تو رو ببره میخواسته ببره تحویلت بده ب همون خونواده‌ای ک تورو بهشون سپرده... ی پلاستیک مواد غذایی اشپزخونه هم دستش بوده...
دیشب خوابتو دیدم پسرم.. خواب دیدم ک داری زچاز مدرسه برمیگردی و من دارم یواشکی نگاهت میکنم و میترسم ک منو ببینی و اذیت بشی.. حتی تو خوابمم آزاد نبودم ک ببینمت یادم بود ک از دیدنت محرومم کرده...
امروز ک تعطیله چیکار میکنی؟ روزتو چطوری میگذرونی؟.. کی میای پیشم پسرم؟؟ چقدر دیگه باید صبر کنم؟
هرچی ب پوریا پیامک زدم پیام ایتا گذاشتم و سعی کردم ک برای دیدن تو باهاش توافق کنم جوابمو نداد.. چهارم جلسه دادگاه داشتیم ساعت یکونیم اومد و توی راهروی دادگاه بهش سلام کردم گفتم بیا حالا ک هستی در مورد علی حرف بزنیم ولی جوابمو نداد بازم.. گفتم حکم قاضیه ک توافقی باشه ولی گفت من دروغ میگم و همه زندگیم دروغه.. چقد عجیب من رو خودش میبینه... رفتم حکم قاضی رو از شعبه گرفتم نشونش دادم ولی بازم قبول نکرد گفت باید با وکیلم مشورت کنم.. بعد جلسه دادگاهم سریع رفت ک نبینمش.. چندباری بهش زنگ زدم ولی بازم جواب نداد.. پیامک زدم جواب نداد.. ایتا پیام دادم جواب نداد.. شب ایتا پیام داد ک مزاحمش نشم وگرنه ازم شکایت میکنه.. گفت با ابروی خانوادگی ما بازی کنی شکایت میکنم.. چند روز بعد پیامک دادم نتیجه مشورتت چی شد و گفت جمعه بیا ببینش.. چقد راحت اینو گفت.. من جمعه برم مشهد چند ساعت علی رو تو خیابون ببینم و بعدم بگم علی جان من باید برم خداحافظ.. علی فکر کنه من دارم ولش میکنم.. دل کوچیکش بشکنه.. ناراحت بشه و اشک بریزه ک مادرش داره ولش میکنه.. و تو باز قهقهه بخندی و کیف کنی از رنج و عذاب من و علی... گفتم طبق قانون شما باید بیاریش پیش من تا ببینمش.. و دیگه جوابمو نداد.. باید برم دادخواست ملاقات بدم و خب الانی ک اخر سال هست میفته برای بعد عید... ولی بازم اینکار رو انجام میدم... هر کاری ازم بربیاد رو انجام میدم ک ب تو برسم...
هر شب عکس و فیلماتو توی گوشی نگاه میکنم.. نگاه میکنم ک یکم دلم اروم بگیره ولی باز بیشتر دلم برات تنگ میشه عشق مامان..



شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ | 4:26 | سحر |