علی جانم.. عشق مامان.. عزیز جونم.. فربونت برم دلم برات ی ذره شده...
انگار قلبمو ازم جدا کردن.. خیلی دلم برات تنگ شده.. دائما تصویر تو جلوی چشمامه.. اون چشمای شیطونت که ب من نگاه میکرد.. اداهای بامزه صورتت.. حرف زدنت.. مامانم گفتنات.. دستای کوچولوت... هرجا میرم تورو میبینم.. هرچیزی میبینم ب یاد تو میفتم.. هر لحظه توی فکر و ذهنمی.. تموم وجودم تورو صدا میزنه... تک تک سلولهای تنم تورو میخواد.. پارهی تنم.. تو ی تیکه از وجودمی... تو ی تیکه از منی... هفت ساله شب و روزم با تو میگذره.. شبا بغلم میخوابیدی.. من نازت میکردم برات قصه میگفتم.. یادته بعضی شبا دوتا سه تا قصه میگفتم و تو هنوز بیدار بودی.. وقتی من میچرخیدم سمت دیگه تو نصفه شب از خواب بیدار میشدی و میومدی سمت دیگه ک بغلم باشی و بخوابی... حالا شبا چطوری میخوابی؟؟؟ کجا میخوابی؟؟ هیچ دلت برای من تنگ نمیشه؟؟؟ بهونه منو نمیگیری؟؟؟ وقتی دلت تنگ میشه چطوری باهات رفتار میکنن؟؟ چی بهت میگن؟؟؟ چیکارت میکنن ک اروم بشی؟؟ اصلا اهمیت میدن یا ن؟.. کی کمکت میکنه درساتو بخونی مشقاتو بنویسی؟؟ کی درساتو باهات تمرین میکنه؟؟؟...
دیروز با مامان کسری حرف زدم.. مامان همکلاسیت.. گفت تورو دیده ک با بابات اومدی مدرسه.. بچههای کلاس از دیدنت خوشحال شدم ازت استقبال کردن.. همه دوست داشتن.. دوست داشتنیه من... مامان کشرا میگفت روز بعد هم ی خانمی تورو مدرسه اورده و مراقبت بوده.. ی خانم محجبه ک ی دختر چهارده ساله داره... و من حدس میزنم بدونم اون خانم کیه.. ی خانم نیازمندی بود ک همسرش اگه اشتباه نکنم ب شیشه معتاد بود و میخواست طلاق بگیره و دخترش مانعشون شد و پدره بخاطر دخترش ترک کرد و ب زندگی برگشتن و خانمه هم خیلی برای زندگیش تلاش میکرد.. گاهی از پوریا پول قرض میگرفت گاهی برای اجاره خونه ارزون ازش کمک میخواست برای پیدا کردن شغل و مشکلاتشون ب پوریا زنگ میزد.. ولی هیچوقت پیش نیومد با من حرف بزنه و منم هیچوقت ندیدمش.. فقط شاهد تماسهاش و حرف زدنش بودم.. حالا اون زن و شوهر رو برداشته برده مشهد ک براشون خونه بگیره یا گرفته و علی رو به اونها سپرده.. احتمالا برای خود نشون دادن ک بگه چ پدر پیگیر و نگرانی هستم میره ب علی سر میزنه یا از خانمه میپرسه و همین براش کافیه ک خودشو خوب جلوه بده... وگرنه اگه پدر بودی از بیمادر کردن بچهت خوشحال نمیشدی.. چطور اونروز توی خیابون وقتی حکم بردنه علی دشتت بود با دهن یاز ادامس میجویدی و میخندیدی و شاد و خوشحال بودی انگار برات جوک تعریف کردن..
دیروز و امروز هم مثل روژهای دیگه از صبح زود تا هرموقع ک بتونم دنبالت دوییدم علی جانم.. ازین دادگاه ب اون دادسرا.. شورا حل اختلاف.. کلانتری.. وکیل.. مشاوره.. دفتر قضایی.. هرجایی ک بتونم یک ذره بیشتر تلاش کنم برای برگردوندنت میرم.. روزها دنبالت میگردم.. شبها جای خالیت جیگرمو پاره پاره میکنه.. از همون لحظه ک در حیاط رو باز میکنم و تو نیستی بدویی بیای پیشم تا بغلت کنم ازم بپرسی مامان تو کجا بودی؟؟ از همون لحظه جیگرم پاره میشه.. ولی سعی میکنم جلوی مامانم بروز ندم.. اروم وارد خونه میشم سلام میکنم برای اینکه رابطه کلامی باهاش داشته باشم از روزم براش تعریف میکنم.. از کارهایی ک انجام میدم میگم.. کارهای روز بعدمو مرتب میکنم مدارکی ک لازم دارمو اماده میکنم.. گاهی از تو حرف میزنیم.. همه جمله ها اینطوری شروع میشه ک اگه علی بود اینکارو میکرد.. اگه علی بود این حرفو میزد.. علی اونروز اینطوری کرد.. علی فلان روز اونطوری گفت.. و هر دو شعی میکنیم بغضمونو قورت بدیم.. چقدر این روزها برای قورت دادن بغضم اب خوردم.. هر جرعه ابی ک قورت دادم ی بغض همراهش بود ک نذاشتم ب اشک تبدیل بشه... صبر میکنم تا وقتی مامان بخواد بخوابه.. خونه ک تاریک میشه میرم ک بخوابم.. سرمو جایی میذارم زمین ک تو دید مامان نیست... گوشی رو باز میکنم و بیصدا ب عکسهات نگاه میکنم.. بیصدا ب فیلمهات نگاه میکنم.. هنوز نمیتونم صداتو گوش بدم.. اشک متکامو خیس میکنه.. بغض ب گلوم فشار میاره و من بیصدا اشک میریزم.. دلم خیلی برات تنگ میشه عشق مامان... من چظور بدون تو زندگی کنم؟؟؟
دور از جونت اگه مرگ یود خیلی راحتتر بود.. خودمو قانع میکردم ک فرشته کوچولوی من رفته پیش خدا پیش باقی فرشتهها.. جاش امنه بهترین جای ممکن رفته و منم ی روزی میرم پیشش... اما حالا ک تو ازم دوری.. ششصد کیلومتر ازم دوری و من حتی بوی تورو هم ندارم کنارم.. وقتی پیش غریبهها زندگی میکنی.. با ی مرد و زن غریبه ک نمیدونم باتو چطور رفتار میکنن چطور صبوری کنم؟؟؟ غریبه ها با پشر شیطون و پرجنب و جوش من ک دوست داره خودش تصمیم بگیره.. ک بسیار احساساتیه و زود دل کوچیکش میشکنه و اشکش جاری میشه چطور رفتارمیکنن.. پسر من از تاریکی میترسه شبا نمیتونه تنها بخوابه..
باز هم برای برگردوندنت تلاش میکنم... به خدا امید دارم.. اعتماد دارم... روزی ک از خونه پوریا بیرون خواستم بیام به خدا توکل کردم.. خدا تورو به من برمیگردونه.. امید به خودش..
.: Weblog Themes By Pichak :.